مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
89
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
عليكم « 1 » لأنفسنا ، ومضوا « 1 » بالحسن عليه السلام فدفنوه بالبقيع « 2 » عند جدّته فاطمة بنت أسد « 3 » ابن هاشم بن عبد مناف رضي اللَّه عنها « 3 » . « 4 »
--> ( 1 - 1 ) [ في روضة الواعظين : « لأنفسنا ومضى » ، وفي المستجاد : « لأنفسكم ومضوا » ] ( 2 ) - [ لم يرد في المستجاد ] ( 3 - 3 ) [ في روضة الواعظين والمستجاد : « ( ابن هاشم بن مناف ) رضي اللَّه عنها وأسكنها جنّات النّعيم » ، وفي كشف الغمّة : « ابن هاشم رضي الله عنه » ، وفي شرح الشّافية : « ابن هاشم والعبّاس بن عبدالمطّلب » ] ( 4 ) - وعبداللَّه بن إبراهيم اززياد مخارقى روايت كند كه گفت : چون مرگ حسن عليه السلام در رسيد حسين عليه السلام را فراخواند وفرمود : « اى برادر ! هنگام جدايى من رسيده ومن به خداى خود ملحق خواهم شد . مرا زهر خورانيدهاند وجگر من در طشت افتاد . من خود مىشناسم آن كس كه مرا مسموم ساخته ومىدانم از كجا اين خيانت سرچشمه گرفته [ است ] ، خود در پيشگاه خداى عز وجل با أو به مخاصمه وداورى خواهم رفت . تورا بدان حقي كه من بر تو دارم ، سوگند مىدهم كه مبادا سخنى در اينباره به زبان آرى وچشم به راه آنچه خدا دربارهء من پيش آورد ، باش . چون من از دنيا رفتم ، چشم مرا بپوشان ، مرا غسل ده ، كفن نما ، بر تابوتم بنه وبه سوى قبر جدم رسول خدا صلى الله عليه وآله ببر تا ديدارى با أو تازه كنم . سپس به سوى قبر جدهامفاطمه بنت أسد « رضى اللَّه عنها » ببر ودر آنجا دفنم كن . زود است بدانى اى برادر كه مردم گمان كنند شما مىخواهيد مرا كنار رسول خدا صلى الله عليه وآله به خاك بسپاريد . پس در اينباره گرد آيند واز شما جلوگيرى كنند . تورا به خدا سوگند دهم مبادا دربارهء من به اندازهء شيشهء حجامتى خون ريخته شود . » سپس دربارهء خاندان فرزندان ، آنچه از أو به جاى ماند ، وبه آنچه پدرش أمير المؤمنين عليه السلام هنگام جانشينيش وصيت كرده بود ، همه را به آن حضرت عليه السلام وصيت كرد . شايستگى اورا به جانشينى خود به مردم رساند ، شيعيان خود را به جانشينى آن حضرت راهنمايى فرمود واورا نشانهاى براي آنان پس از خود قرار داد . وچون از دنيا برفت ، حسين عليه السلام اورا غسل داد ، كفن كرد وبر تابوتى اورا نهاده وبرداشت . مروان ( كه حاكم مدينه بود ) با دستيارانش از بنىاميه به يقين پنداشتند كه بنىهاشم مىخواهند اورا نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله دفن كنند ، پس گرد هم آمدند ولباس جنگ به تن كردند . چون حسين عليه السلام جنازهء اورا به سوى قبر جدش رسول خدا صلى الله عليه وآله برد كه ديدارى با آن حضرت صلى الله عليه وآله تازه كند ، آنان با گروه خود به روى بنىهاشم درآمدند وعايشه نيز كه بر استرى سوار بود ، به ايشان پيوست ومىگفت : « مرا با شما چه كار ! مىخواهيد كسى را كه من دوست ندارم ، به خانهء من درآريد ؟ » ومروان فرياد مىزد : « چه بسا جنگى كه بهتر از آسايش وغنودن در خوشى است ! آيا عثمان در دورترين جاى مدينه دفن شود وحسن با پيغمبر صلى الله عليه وآله به خاك سپرده شود ؟ تا من شمشير به دست دارم ، هرگز اين كار نخواهد شد . » ( وبا اين جريان ) نزديك بود كه فتنهء جنگ ميان بنىهاشم وبنىاميه درگير شود . ابنعباس جلوى مروان آمد وگفت : « اى مروان ! از آنجا كه آمدهاى بازگرد ؛ زيرا ما نمىخواهيم بزرگ خود را كنار رسول خدا صلى الله عليه وآله به خاك بسپاريم ، بلكه مىخواهيم به وسيلهء زيارة ، أو ديدارى تازه كند و